مثنوی معنوی

گزارش گران زندگی مولانا، همه اتّفاق دارند که مولانا به پیشنهاد و پی گیری حسام الدین چَلَبی ـ که یکی از مریدانش بود ـ مثنوی را سرود. علّت سرودن این اشعار این بود که یاران مولانا، برای درک معانی عارفانه، آثار سنایی و عطّار را می خواندند و حسام الدّین می دید که جوشش ذهن مولانا در مرتبه ای فراتر از آن هاست. پس شبی در خلوت به مولانا پیشنهاد سرودن اشعاری کرد و همان وقت مولانا از گوشه دستارش کاغذی بیرون کشید که 18 بیت سرآغاز دفتر اوّل که همان نی نامه است، بر آن نوشته شده بود. سرودن مثنوی بدین سان آغاز گشت و از آن پس، سال های سال شب ها حسام الدّین پایِ سخن مولانا می نشست، مولانا می سرود و او ثبت می کرد، باز سروده ها را برای مولانا می خواند و گاه این کار تا نماز بامداد به طول می کشید.

مثنوی در یک نگاه

مولانا جلال الدین محمد، مثنوی را در شش دفتر گردآورد و مجموع ابیات آن از 26 تا 27 هزار بیت است و گاه به 32 هزار بیت نیز می رسد که این تعدادِ اضافی، الحاقی است.

این کتاب، چند بار به زبان های بیگانه نیز ترجمه شده که مهم ترین آن ها، ترجمه و شرح مثنوی توسط رینولد نیکلسون، ترجمه خلاصه داستان های مثنوی توسط ونیفیلد به زبان انگلیسی، و نیز ترجمه منتخباتی از مثنوی به زبان آلمانی است.

اهمیت مثنوی

مثنوی معنوی، معروف ترین مثنوی زبان فارسی است. استاد محمّدرضا شفیعی کَدْکَنی می نویسد: «مثنوی معنوی جلال الدّین مولوی، بزرگ ترین حماسه روحانی بشریت است که خداوند برای جاودانه کردن فرهنگ ایرانی، آن را به زبان فارسی هدیه کرده است و هنوز بشریت در نخستین پلّه های شناخت این اثر ژرف و بی همتاست».

از آن جا که مثنوی یک پدیده استثنایی است و در آن سخن آفرینی در مرتبه کمال است، در و دیوارش بوی خداوند می دهد و به همین دلیل، درد آشنایی که با او همراه می شود، بهترین لحظه های عُمر خود را در این همراهی جست وجو می کند؛ جست وجویی که نِی نالان مولانا با زبانی آتشین سر می دهد و انسان را بی قرار و بی قرارتر می سازد.

مولوی و قرآن

در میان متون عرفانی، کم تر کتابی است که به اندازه مثنوی، سخن از قرآن و مقام آن گفته باشد. مولانا این سیره پسندیده را در آثار دیگر خود نیز دارد، ولی مثنوی ِ او، چنان شیفته قرآن و آرزومند معانی آن است که به هر مناسبتی، به حضرت او راه می یابد و اشارتی بدان می کند.

مولوی پس از وازدگی و بی میلی نسبت به علوم رسمی، همه آمال خود را در وحی می جست و به چشمِ دل می دید که حقیقت را جز از این طریق، صید نتوان کرد.

چون که در قرآن حق بگریختی با روان انبیا آمیختی
هست قرآن حال های انبیا ماهیانِ بحر پاک کبریا

(دفتر پنجم)

جاودانگی قرآن

مولوی، هم قرآن را تا ابد باقی می داند و هم دشمنان آن را فانی و سست نهاد؛ زیرا از زبان قرآن خطاب به طعن زنان و مخالفان می گوید:

تا قیامت می زند قرآن ندا ای گروهی جهل را گشته فدا
که مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید
خود بدیدید آن که طعنه می زدید که شما فانی و افسانه بُدید
من کلام حقّم و قائم به ذات قوّت جان، جان و یاقوت زکات
نور خورشیدم فتاده بر شما لیک از خورشیدْ ناگشته جدا
نک منم ینبوع آن آب حیات تا رهانم عاشقان را از ممات

(دفتر سوم)

مولانا با اشاره به آیه 9 سوره حجر «که همانا ما قرآن را بر تو نازل کردیم و خود ما هم نگاهبان آنیم» می گوید:

مصطفی را وعده داد الطاف حق گر بمیری تو، نمیرد این سَبَق
من کتاب و معجزه ات را رافعم «بیش و کم کن» را ز قرآن مانعم
کس نتاند بیش و کم کردن در او تو بِهْ از من حافظی دیگر مجو
تا قیامت باقی اش داریم ما تو مترس از نَسخ دین ای مصطفی

(دفتر سوم)

محبّت

جلال الدین محمّد مولوی، به راستی پیام آور محبّت است. او کینه و کینه توزی را از صفات جهنمیان می داند و کینه توزان را خصم دین می شمارد.

کین مدار، آن ها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین داران نهند
اصل کینه دوزخ است و کین تو جزو آن کل است و خصم دین تو

(دفتر دوم ـ ابیات 273و274)

مولانا محبت را مرکز و محور اصلی فعالیت های یک انسان آگاه و شریف می داند.

از محبت تلخ ها شیرین شود از محبت مس ها زرین شود
از محبت دُردها صافی شود از محبت دَردها شافی شود

(دفتر دوم ـ ابیات 31ـ1529)

محبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله

پایگاه و خاستگاه اعتقادی جلال الدین محمّد در مثنوی، فرهنگ و معارف اسلامی است و همین امر موجب شده است که بسیاری از اشعار مولانا به مثابه نردبانی برای عروج روحانی آدمی به شمار آید. یکی از ویژگی های مثنوی معنوی، آشکار شدن عشق و محبت عمیق مولوی به مولی الموحدین علی بن ابی طالب علیه السلام و آل علی و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است.

ای علی که جمله عقل و دیده ای شمّه ای واگو از آن چه دیده ای
تیغ حِلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد
چشم تو ادراک غیب آموخته چشم های حاضران بردوخته
راز بگشا ای علی مرتضا ای پس ازسوءُالقضا، حُسن القضا
چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب رحمت تا اَبَد بارگاه مالَهُ کُفْوا اَحَد

انسان در نظر مولوی

مولانا در سراسر مثنوی از انسان کامل سخن می گوید و این که هر انسان باید تلاش کند که به سوی کمال گام بردارد. او خطاب به انسان، این شاهکار آفرینش می گوید:

ای برادر، تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای

انسان در چشم مولوی موجودی است دارای کمالاتِ بی نهایت که با داشتن گوهری به نام اختیار، شایسته مقام «کرّمنا» گردیده است؛ سلطنتی که هیچ موجودی در دریا و خشکی توفیق دست یابی بدان را نداشته است و این منزلت، تنها برای او و با موهبت الهی حاصل شده است. هیچ دژی او را محبوس نمی سازد و هیچ قیدی او را زمین گیر نمی کند. اگر جسمش را به بند کشند، او در خویش سفری می آغازد که گستره آن همه هستی را فرامی گیرد.

به نظر مولانا، آن چه بیش از هر چیز برای آدمی اهمیّت دارد و جانِ همه علوم است، این است که بداند «خود کیست؟» و عدم آگاهی بر این موضوعِ ژرف و مهم، او را در زمره ستم کاران و جاهلان قرار می دهد.

حکایتی از مثنوی

آن یکی نحوی به کِشتی درنشست رو به کِشتی بان نهاد آن خودپرست

این حکایت درباره عالِم علمِ نحوی است که چون در کشتی می نشیند، از کشتی بان می پرسد که آیا هیچ با علمِ نحو آشناست؟ وقتی کشتی بان جواب منفی می دهد، او می گوید: نیمی از عُمرت ضایع و بر فناست. چندی بعد، کِشتی به گرداب طوفان می اُفتد. کشتی بان از عالِم می پرسد: آیا شنا کردن می دانی؟ وقتی عالم پاسخ منفی می دهد، می گوید: پس کُلّ عمرت ضایع و بر فناست.

در این حکایت، عالِمِ نحو، نماد انسان های مغرور و خودپسند است و کشتی بان، نماد انسان هایی که دلشان را در راه حق پیراسته و از اسرار عوالم غیب آگاهی دارند.

غروب مولان

در چهار سال آخر زندگی، مولانا گرایشی به خاموشی داشته است. نیم قرن سفر کردن، آموختن، خواندن، اندیشیدن، گفتن، سرودن و نوشتن، رنج ها دیدن و نرنجیدن، مولانا را فرسوده کرده بود.

آخرین شب زندگی را مولانا در تب سوزان گذراند، ولی بیم مرگ در چهره او نبود، زیرا مرگ جسم، برای پیوستن روح به آزادی و جاودانگی بود.

غروب روز یکشنبه پنجم جمادی الثانی 672 ق، در یک شام گاه سرد اواخر پاییز، آفتاب وجود مولانا در افق شهر قونیه فرونشست. جسم دردمند و سوزان مولانا سرد شد، بی آن که وجود حقیقی اش بیمرد. او امروز سرشار از زندگی، من و شما را در این گفتارها و دفترها به هم پیوند می دهد، و با من و شما در گفت و گوست. روحش شاد.

مصیبتی سترگ

درگذشت مولوی به عنوان مصیبتی بس سترگ در دیار روم تلقی شد و مردم قونیه، تا جهل روز به سوگ نشستند. شاعران در تعزیت او و عظمت مقامش شعرها سرودند و یاران و طالبانش شیون ها سردادند. در مراسم خاک سپاری اش بیش تر مردم قونیه و حتی یهودیان و عیسویان حضور یافتند و جمله به درد گریستند.

مولانا را در کنار تربت پدرش سلطان العلماء بهاء ولد به خاک سپردند و بزرگان شهر، هشتاد هزار درهم گرد آوردند و برسر تربت مبارکش بنایی ساختند که به «قبه خضرا» معروف است.